بعضی مشکلات لذت خاصی دارند. البته خود مشکلات که نه. اتفاقاتیکه میتوانند موجبشان شوند. مثل آشنایی با یک نفر. گاهی زمانی که هیچکس با تو همدلینمیکند، زمانیکه افراد زیادی را دیده ای که تنها میتوانند سر راهت سد بسازند و توداری به ناامیدی از انساندوستی نزدیک میشوی؛ یک نفر غریبه پیدا میشود که آرامتمیکند, حرص میخورد ، با تمام قدرت تلاش میکند و از هر راهی که میداند استفادهمیکند تا شاید بتواند به تو کمک کند. عده ای میگویند وظیفه شان است ولی بی انصافیاست که لطف و توجه بی شائبه کسی را ببینی و اسم وظیفه بر آن بگذاری!
امروز که گریه کردم نمیدانستم آنرا در چه دسته ای میتوانمقرار دهم. اشک شوق نبود. بیشتر از همه اشک قدردانی بود و شاید هم کمی مورد احترامواقع شدن.
یعنی گاهی اوقات رفتار انسانها آنقدر سرشار از رفتارهایزننده و طلبکارانه میشود و آنقدر در محیطخودمان از کسی رفتار احترام آمیز نمیبینیم و آنقدر کمند کسانی که به احساسات وشخصیتمان اهمیت بدهند که وقتی کسی را با تمام خصایصی که یک انسان باید داشته باشدمیبینیم از تعجب گریه مان میگیرد.
از تعجب ، از شوق ، از فرط لذت !؟ نمیدانم همه و شاید هیچکدام.
گمان میکنم اولین بار بود که اینگونه احساساتی غریب به سمتمهجوم آوردند و باعث شدند به فکر بیفتم چه دنیایی میشد اگر انسان ها میشناختند ذاتحقیقی خودشان را و درنتیجه احترام قائل میشدند برای خودشان و دیگران!!!
هستند کسانی که سعدی یا پروفسور حسابی نیستند که یادشان درخاطر قرون واعصار بماند، ولی با قدرت زنده اند در ذهن کسانی که انسانیت آنهارادیده اند، و اینها همانها هستند که من با خوشحالی مشکلاتم را میپذیرم اگر بتوانندمن را با آنها آشنا کنند.
ما را در سایت مشکلات لذت بخش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47